|
”ØØ¶ÙˆØ±“
نعمت بزرگي است که
انسان بتواند هر کجا Ú©Ù‡ هست با تمام وجود در آنجا ”ØØ¶ÙˆØ±“ داشته باشد.
بقول وير جينا ستير”
رابطه اي“ØŒ رابطه است Ú©Ù‡ ÙØ±Ø¯ بتواند با تمام وجودش در آن رابطه باشد؛؛
بدين منظور با هم به
تمرين ØØ¶ÙˆØ± مي نشينيم: به اين اميد Ú©Ù‡ با تمرين بتوانيم عليرغم هر مساله اي در هر
کجا Ú©Ù‡ هستيم با تمام وجود ØØ¶ÙˆØ± داشته باشيم.
تمرين: ”ØØ¶ÙˆØ±“
زير يک درخت ايستادي؛
درختي پر از برگهاي ريز و نه چندان درشت، سبز سبز و ترد و خنک پس از بارش؛ آنقدر
برگها تو را به خود مشغول کرده اند Ú©Ù‡ نميداني Ú†Ù‡ مدت در ØØ§Ù„ تماشا به آن برگها،
غرق در لذت شده اي و ناگهان يک قطره درشت باران دقايق قبل، از روي بزگها به روي
صورت تو مي Ø§ÙØªØ¯Ø› Ø§ØØ³Ø§Ø³ خوبي داري، آنقدر خوب Ú©Ù‡ ØÙŠÙت ميايد آن را از روي صورتت
پاک کني، ولي آن قطره باران از روي پيشاني مي غلطد Ùˆ بر روي پلک Ú†Ù¾ تو مي Ø§ÙØªØ¯ Ùˆ
براي بهتر ديدن زيبائي هاي طبيعت مجبوري که آن را پاک کني ولي به آهستگي با پشت
دستهاي قشنگت آن را Ùقط اندکي پاک ميکني؛ آنقدر Ú©Ù‡ تيرگي ديد به Ø´ÙØ§Ùيت اول
برگردد؛ هنوز رطوبت آن را بر روي پيشاني Ùˆ پلک ها Ùˆ گونه Ø§ØØ³Ø§Ø³ ميکني، Ú†Ù‡ Ø§ØØ³Ø§Ø³
مطلوبي.... سرت را بالا مي بري و آسمان را
نگاه ميکني، نه Ø¢ÙØªØ§Ø¨ÙŠ Ø§Ø³Øª Ùˆ نه ابري؛
Ø´ÙØ§Ùيت در ØØ¯ بالائي آسمان را ديدني تراز هميشه کرده، با خود ميگويي ”اي خداي من
شکرت“. آسمان با همان Ø´ÙØ§Ùيتي Ú©Ù‡ پس از بارش داشته ابرهاي پراکنده بزرگ Ùˆ Ú©ÙˆÚ†Ú© هم
دارد Ú©Ù‡ آهسته همچون ”عمر“ در ØØ±Ú©Øª است.
تو خيس خيس شده اي ولي Ø§ØØ³Ø§Ø³ خوبي داري؛ همه چيز را به جز آن Ú†Ù‡ مشاهده ميکني Ùˆ
آنچه در اين Ù„ØØ¸Ù‡ ØØ³ ميکني ÙØ±Ø§Ù…وش کرده اي؛ کاملا همچون ”Ø¹Ø±ÙØ§“ در” Ù„ØØ¸Ù‡ اکنون“ ØØ¶ÙˆØ± داري؛ انگار هيچ دغدغه اي
در دنيا براي تو نيست!! Ú©Ù… Ú©Ù… به جلو ميروي Ùˆ در ”جاده تندرستي“( جاده اي Ú©Ù‡ براي
پياده روي درست شده ) به ØØ±Ú©Øª در ميايي Ú©Ù‡ اطرا٠آنرا درختان پر کرده Ùˆ نهر Ú©ÙˆÚ†Ú©ÙŠ از پاي درختان ميگذرد Ùˆ Ø¢Ù†Ø·Ø±ÙØªØ±
زمين چمني زيبا هست. نظرت به نهر آب Ú©Ù‡ در هر قسمتي گونه اي Ù…ØªÙØ§ÙˆØª دارد جذب
ميشود؛ در يک قسمت؛ عميق است و غليان دارند و بسيار بيقرار، درقسمتي از آن پاک و
زلال و قسمتي ديگر گل آلود؛ قسمتي آرام و ساکن و در جايي از آن مي بيني چقدر کم
عمق شده... با خود ميگي آيا اين نهر نمودي از Ø±ÙˆØ Ù…Ø§ انسانها نيست Ú©Ù‡ گاه بيقرار Ùˆ
جو شان است Ùˆ عميق Ùˆ گاه آرام Ùˆ در ØØ±Ú©Øª Ùˆ
گاه در ØØ§Ù„ رکود؛ گاه پاک Ùˆ زلال Ùˆ گاه آلوده Ùˆ کدر...ØŸ
قدري جلو تر زير درختي نه چندان بلند مي
ايستي... Ø§Ø±ØªÙØ§Ø¹ اين درخت زيبا کمي بيشتر از قد توست. آنقدر کوتاه Ú©Ù‡ دستت را بالا
مي بري و شاخه اي را با شيطنت به پايين ميکشي و با شادي کودکانه آن را رها مي کني
Ùˆ نگاه ميکني Ú©Ù‡ چطور شاخه به جاي اول خود بر ميگردد. Ùˆ بعد از Ù„ØØ¸Ø§ØªÙŠ Ø¢Ø±Ø§Ù…
ميگيرد...
برگهاي سبز و ريز و
نه چندان درشت Ùˆ تميز Ùˆ زيباي آن ترا به ياد ”اÙکار نو“ اÙکار پالايش شده خودت
مياندازد Ùˆ به وجد ميايي... در اÙکار نو ديگر رنجشي نيست، ( همانگونه Ú©Ù‡ بر روي
اين برگها ي نو هم گردي نيست )، کدورتي نيست، ديگه دردي نيست، گرچه مشکلات هست؛
ولي خود را هم چون همان درخت قوي Ùˆ استوار مي بيني Ú©Ù‡ ريشه در خاک داري سر به ÙÙ„Ú©
مي کشي تا خالقت را بيابي؛ در اين Ù„ØØ¸Ù‡ گنجشکي کوچولو، گويي با تو ØµØØ¨ØªÙŠ Ø¯Ø§Ø±Ø¯Ø›
پيامي ميدهد و تو به او نگاه ميکني و ميگي
آخه کوچولوي من Ú†ÙŠ ميگي؟ من Ú©Ù‡ زبون تو را نمي Ùهمم! ولي گنجشک همچنان به
تو خيره شده جيک جيک او گوشت را نوازش ميدهد... به راهت ادامه ميدهي... از روبرو
غريبه اي ميايد؛ شتابان در ØØ§Ù„” دو“ براي کسب سلامتي... با خود ميگي غريبه؛ آيا او
غريبه است؟ بظاهر آره غريبه است ... باز با خود ميگي آيا غريبه است جون من اسم او
را نمي دانم؟ مادر Ùˆ پدرش را نمي شناسم Ùˆ نمي دانم شماره تلÙÙ† او چند است؟ Ùˆ خانه
اش کجاست؟ يا چيکاره است؟ ولي تو در اين ”ØØ§Ù„ خوب“ اين به ظاهر غريبه را دوست داري
ميداني که او هم از آن خالقي است که تو هم از ذات وجود او هستي و هر دو در اصل از
ÙŠÚ© ريشه هستيد... با خود Ùکر ميکني Ú©Ù‡ آيا او آدم خوبي است يا آدم بد؟ در ذهنت
کلمه خوب را اکو ميدهي و بعدا نوبت کلمه بد است که طنين مياندازد... خوب.... بد...
خوب... راستي خوب يعني چي؟... بد يعني چي؟...
غريبه آشناي تو مدتي
است Ú©Ù‡ با شتاب به راه خود ادامه داده Ùˆ Ø±ÙØªÙ‡ ولي او ندانسته امواج Ùˆ اثرات مثبت Ùˆ
منÙÙŠ وجود خودش را بر تو گذاشته است... ما هر ÙŠÚ© بر ديگري Ùˆ بر Ù…ØÙŠØ· اطرا٠خود Ùˆ
در کل هستي اثر ميگذاريم... مدتي گذشته و تو به خود ميايي که با آن پوشش خيس سردت
شده و به چايخانه سر همان جاده تندرستي ميرسي و با اشتياق يک اسکناس در مياوري و
يک ليوان چاي داغ مي خري و بطر٠ميزي ميروي و صندلي را مي کشي و مي نشيني در
ØØ§Ù„ÙŠÚ©Ù‡ تمام ØÙˆØ§Ø³Øª به بخارچاي داغت Ùˆ رنگ قرمز زيبا Ùˆ بوي مشام نواز آن است. جرعه
اي مي نوشي Ùˆ داغي آن را در دستگاه گوارشت ØØ³ ميکني Ùˆ ميگوئي خدايا شکر اينهمه
نعمت که به ما داده اي و گاه بعضي از ما سر گشته بدنبال گمگشته اي ميگرديم و عمر
را که چون ابر در گذر است از دست ميدهيم بدون آنکه بدانيم از کجا آمده ايم، به کجا
ميرويم و در اين چند روز عمر چه اثري از خود ميخواهيم به جا بگذاريم و معناي
زندگيمان در چيست و براي کي زنده هستيم!
در اين Ù„ØØ¸Ù‡ دستي از
پشت بر شانه ات ميخورد... بر ميگردي Ùˆ با Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÙŠ ميگي ”اينجا چکار ميکني؟“ او هم روبروي تو مي نشيند
Ùˆ ØØ§Ù„ا هر دو چشم به هم دوخته ايد، هر دو ليواني چاي داغ جلوي خود داريد Ùˆ هر دو
دستهايتان را زير چانه گذاشته ايد Ùˆ بهم خيره شده ايد Ùˆ آهسته Ùˆ با هيجان ØµØØ¨Øª ميکنيد Ùˆ گويي تو
ميگويي Ú©Ù‡ ميخواهم ترا به ÙØ¶Ø§ÙŠ Ø¯Ø±ÙˆÙ† Ùˆ اÙکار Ùˆ انديشه هايم ببرم Ùˆ ميخواهم درها Ùˆ
پنجره ها را باز کنم و چراغ را روشن کنم تا تو بهتر درون مرا بشناسي... آخر از تو
نمي ترسم، من از تو خجالت نمي کشم و ميدانم که تو آنقدر مرا دوست داري که مرا با
تمام نکات مثبت Ùˆ منÙÙŠØ› بدي ها Ùˆ خوبي هايم مي پذيري Ùˆ همانگونه Ú©Ù‡ هستم دوستم
داري Ùˆ تو نمي خواهي Ú©Ù‡ از راه نرسيده مرا عوض کني... تو به ÙØ±Ø¯ÙŠØª من Ø§ØØªØ±Ø§Ù…
ميگذاري Ùˆ Ø§ØØ³Ø§Ø³Øª را عميقا با من به شراکت ميگذاري...
نميداني چقدر گذشته
ولي ÙŠÚ©Ø¯ÙØ¹Ù‡ متوجه گذر زمان ميشوي... بياد مياوري Ú©Ù‡ قرار ساعتي Ùˆ کاري داري Ùˆ با
تواÙÙ‚ از جاي بر مي خيزيد Ùˆ به ØØ±Ú©Øª در مياييد Ùˆ به راه خود ادامه ميدهيد Ùˆ
ميگويي... هم چون زندگي بايد در ØØ±Ú©Øª بود... ميگويي ”زندگي دوستت دارم Ùˆ با تمام
خوشي ها Ùˆ غمهايت... من هم ÙŠÚ© انسان هستم. از خوشي لذت ميبرم ولي آموخته ام Ú©Ù‡ دردها را ØØ³ کنم Ùˆ بپذيرم Ùˆ
صبوري کنم Ùˆ آموخته ام Ú©Ù‡ ”اين نيز بگذرد“...“
|