|
Ú¯ÙØªÙ‡ بود پيش از اينها: دوستي ماند به Ú¯Ù„
دوستان را هر سخن، هركار، بذر Ø§ÙØ´Ø§Ù†Ø¯Ù† است
در ضمير يكدگر
باغ گل روياندن است
Ú¯ÙØªÙ‡ بودم: آب Ùˆ خورشيد Ùˆ نسيمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بردمد
Ú¯ÙØªÙ‡ بودم گر به بار آيد درست
زندگي را چون بهشت
تازه، Ø¹Ø·Ø±Ø§ÙØ´Ø§Ù† Ùˆ گلباران كند
Ú¯ÙØªÙ‡ بودم، ليك، با من كس Ù†Ú¯ÙØª
خاك را از ياد بردي! خاك
را
لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ
بذرهاي آرزويي پاك را
آب و خورشيد و نسيم و مهر را
زانچه ميبايست Ø§ÙØ²ÙˆÙ† داشتم
شوربختي بين كه با آن شوق و رنج
« در زمين شوره سنبل» كاشتم!
- گل؟
چه جاي گل، گياهي برنخاست
در پي صد بار Ø¨Ø°Ø±Ø§ÙØ´Ø§Ù†ÙŠØ§Ù…
باغ من، اينك بيابان است و بس
وندر آن من مانده با ØÙŠØ±Ø§Ù†ÙŠØ§Ù…!
پوزشم را ميپذيري،
بيگمان
عشق با اين اشكها، بيگانه نيست
دوستي بذريست، اما هر دلي
درخور پروردن اين دانه نيست.
|